
اگر قرار نبود خودم برگردم خونه، هیچ کودوم از بارون هایی که این مدت زیرشون راه رفتم رو تجربه نمیکردم... کیف کردم امشب، زیر بارون راه رفتم و حسابی خیس شدم و بعد دیگه چترم رو دراوروم
بعدش هم که رسیدم خونه، یه ورزش حسابی
بعدترش هم یه شام عالی
خدا رو شکر
جای همه توووون خالی
برچسب:
نویسنده: باربد نعمتی
سلااااام، اولین روز زمستون به خیر. شما هم منتظر برف هستین؟
بعد از چند روزی که برای خودم طولانی بود (!) اومدم که پست بذارم و اینجوری شروع کنم که تمام این روزها تو فکرم بودین و همه اش دنبال فرصت بودم بیام با هم حرف بزنیم!
راستش الان هم با گوشی ام ولی دیگه حسابی دلم واسه وبلاگ تنگ شده بود و گفتم هرجوری شده امروز که خونه ام پست بذارم. حقیقتش چند روز پیش اومدم و همه ی کامنت هاتون رو خوندم و کلی حس خوب ازتون گرفتم، اما فرصت نکردم جواب بدم. معذرت میخوام ازتون.
چقدر جواب های قشنگی گرفتم از پست قبل، میدونستین که خیلی ممنونم ازتون واسه وقتی که میذارین؟!... من اولش میخواستم کلی فکر کنم و بهترین جوابی رو که میتونم بدم، که از اون لذت بخش تر برام نباشه ولی یه عالمه چیز به ذهنم رسیده و پایان هم نداره ظاهراً و نمیتونم هم بین شون انتخاب کنم. پس تصمیم گرفتم چند تایی که همین الان به ذهنم میرسه رو بنویسم:
دیدن دونه های برف
راه رفتن زیر نم بارون
خزیدن زیر پتوی گرم توی سرمای زیاد
آخ بستنی... که برام نوشته بودین... من عاشقشم!
شکلات (خارجی باشه ، چون به نظرم اون ها نسبت به ما به درک بهتری از شکلات رسیدن!)
و...
با تمام سختی اش تونستم با گوشی یه پست بذارم :)
حال دلتون خیلی خوب... لحظه هاتون پر از آرامش...
+ نوشته شده در دوشنبه ۱ دی ۱۳۹۹ ساعت 12:13 توسط یاسی |
برچسب:
نویسنده: باربد نعمتی
داشتم به چند تا مشکل فکر میکردم (!) که یهو دیدم یه صدایی با کمی بالا پایین شدن چند ثانیه ای است داره میاد...
صدای گنجشک های بود و من این قدر غرق فکرهای عجیب غریب بودم متوجهش نشده بودم...
چند ثانیه بعد هم تموم شد. خدا رو شکر که کلا از دستش ندادم.
برچسب:
نویسنده: باربد نعمتی
برچسب:
نویسنده: باربد نعمتی
برچسب:
نویسنده: باربد نعمتی
برچسب:
نویسنده: باربد نعمتی